|
+‡+جون من واسه کسانی هستش که تکو تنها هستن واسه خودشون+‡+
|
||||
| اتماس با ما |
|
|||

+
نوشته جديد دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 15:22 توسط .•° سامان °•.
|

وقتی می افتی دیگر همه چیز تمام می شود حتی شبیه آدمها وقتی تمام می شوی بالا نمی روی آدمهای سر بالایی اهمیت نمی دهند که خیابان هایی پاییزی
+
نوشته جديد دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 15:7 توسط .•° سامان °•.
|

72 ساعت تا رفتنم
+
نوشته جديد یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 10:30 توسط .•° سامان °•.
|


یادم باشد: حرفی نزنم که دلی بلرزد و خطی ننویسم که کسی را ازار دهد /یادم باشد: که روز و روزگار خوش است وتنها دل من است که دل نیست /یادم باشد: جواب کینه را با کمتر از مهر و جواب دورنگی را با کمتر از صداقت ندهم /یادم باشد: باید در برابر فریادها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم/ یادم باشد: از چشمه درس خروش بگیرم و از اسمان، درس پاک زیستن /یادم باشد: سنگ خیلی تنهاست ، باید با او هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند /یادم باشد: برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا امده ام نه برای تکرار اشتباهات گذشته/ یادم باشد: هر گاه ارزش زندگی از یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم /یادم باشد: می توان با گوش سپردن به اواز شبانه ی دوره گردی که از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد /یادم باشد: گره تنهایی و دلتنگی هر کسی فقط به دست خودش باز میشود/ یادم باشد: هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم.... و یادمان باشد هیچگاه از راستی نترسیم.
+
نوشته جديد چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 4:54 توسط .•° سامان °•.
|


+
نوشته جديد شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 16:24 توسط .•° سامان °•.
|


+
نوشته جديد شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 15:9 توسط .•° سامان °•.
|


+
نوشته جديد شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 15:4 توسط .•° سامان °•.
|


من از دلواپسیهای غریب زندگی دلواپسی دارم
وکس باور نمی دارد که من تنهاترین تنهای این تنها ترین شهرم
تنم بوی علفهای غروب جمعه را دارد
دلم میخواهد از تنها ترین شهر خدا یک قصه بنویسم
و یا یک تابلوی ساده که قسمت را در آن آبی کنم حرف دلم را سبز
و این دنیای تنهایی بماند یادگار خستگیهایم
و می دانم که هر چشمی نخواهد دید شهر رنگی من را
چرا که شهر من یک شهر نقاشی است!
+
نوشته جديد یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 17:5 توسط .•° سامان °•.
|

(افسوس) افسوس دلم غمگین ،افسوس دلم شیداست افسوس دیار عشق دور است ولی پیداست دردام تو افتادم ای عشق مرا دریاب کانون دلم برگیر ،کانون دلم زیباست می خوانمت امشب من ،بشنو تو صدایم را آری به فدایت من ،آری که صدا شیواست امشب که تو را جویم از عشق تو سر مستم آن قد تو چون سروست آری چقدر که رعناست این عشق شکست خورده این قلب هزاران چاک افسوس که اینجا نیست ،در خوابه و در رؤیاست
+
نوشته جديد یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 15:15 توسط .•° سامان °•.
|


+
نوشته جديد یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 14:8 توسط .•° سامان °•.
|


+
نوشته جديد سه شنبه سوم دی 1387ساعت 23:50 توسط .•° سامان °•.
|


+
نوشته جديد دوشنبه دوم دی 1387ساعت 8:22 توسط .•° سامان °•.
|


+
نوشته جديد دوشنبه دوم دی 1387ساعت 8:3 توسط .•° سامان °•.
|

+
نوشته جديد شنبه سی ام آذر 1387ساعت 12:48 توسط .•° سامان °•.
|

+
نوشته جديد شنبه سی ام آذر 1387ساعت 12:35 توسط .•° سامان °•.
|


+
نوشته جديد پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 15:45 توسط .•° سامان °•.
|


می رسم خسته، می رسم غمگين*
گرد غربت نشسته بر دوشم*
آشنايی نديده چشمانم*
آشنايی نخوانده در گوشم*
+
نوشته جديد پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 14:43 توسط .•° سامان °•.
|


+
نوشته جديد سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 20:19 توسط .•° سامان °•.
|



+
نوشته جديد سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 20:32 توسط .•° سامان °•.
|

+
نوشته جديد سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 23:59 توسط .•° سامان °•.
|


+
نوشته جديد سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 23:54 توسط .•° سامان °•.
|

زندگی یه بازی مسخره بود. 

+
نوشته جديد سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 23:53 توسط .•° سامان °•.
|


راز دل با کس نگفتم چون ندارم محرمی هر که را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم
راز دل با آب گفتم تا نگوید با کســـــــی عاقبت ورد زبان ماهی دریا شـــــــــدم !!
+
نوشته جديد سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 23:50 توسط .•° سامان °•.
|

خیلی خوشحالم
آ نقدر خوشحال که دلم می خواهد با صدایی زننده بخندم با تمام وجود شادی را به همه سلولهایم هدیه بدم از برکت این شادی در کویر چشمانم اشک جاری شده قلبم را دوباره احیا میکنم حیوان مفلوک درونم را کشتم با دستهایم رگ کثیفش را زدم خون نجسش به سر ئ رویم پاشید ولی من تا ابد پاک شدم عاشق شدم آره این منم یه عاشق!!!!!!!!!!!! 
+
نوشته جديد جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 9:22 توسط .•° سامان °•.
|

بی هیچ مقدمه ای احساس اضافی بودن دارم .عزیزم من در میان آدم ها سوم شدم . آدم های سوم در صبح های پائیزی زاده می شوند. در روزهای پائیزی تقلا می کنند .در غروب های پائیزی به خانه باز می گرددند . و در شب های پائیزی به بهار فکر می کنند . آیا کسی به فکر غم ریشه دار آدم های سوم هست؟؟ من ادامه ی معصوم زندگی بودم . آیا کسی شریک غم آسمان و ماه هست ؟؟ و راز آیینه های تلخ وزخم های کبود ؟؟ چقدر فاصله سنگین است !هزار سال بود که می خواستم تو را از دلم بپرسم اما راستش جرات نداشتم .آیا هنوز هم فاصله پابرجاست ؟؟ ممکن است من آدم سوم نباشم ؟؟ آیا جای من خالی هست؟؟. دیگر معنای باران را میشود از چشم های آدم های سوم پرسید ... دوباره اندیشه ام به سویش کشیده شد: ممکن است من آدم سوم نباشم ؟؟؟ خوب می دانم اولین و آخرین و تنها ترین آدم سوم خواهم بود وخوب می دانم سهم من از درد و دل تنگی چقدر خواهد بود گوش کن : اگر به کوچه رسیدی . اگر به کوچه رسیدم . ادامه خواهی یافت ادامه خواهم یافت تا همیشه دوستت دارم

+
نوشته جديد جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 1:53 توسط .•° سامان °•.
|

+
نوشته جديد یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 0:3 توسط .•° سامان °•.
|

+
نوشته جديد جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 0:1 توسط .•° سامان °•.
|

+
نوشته جديد شنبه ششم مرداد 1386ساعت 23:59 توسط .•° سامان °•.
|

+
نوشته جديد شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 23:56 توسط .•° سامان °•.
|
