|
+‡+جون من واسه کسانی هستش که تکو تنها هستن واسه خودشون+‡+
|
||||
| اتماس با ما |
|
|||
هيچ کس با من در اين دنيا نبود هيچ کس مانند من تنها نبود هيچ کس
دردي ز دردم بر نداشت بلکه دردي نيز بر دردم گذاشت هيچ کس فکر مرا باور
نکرد خطي از شعري مرا از بر نکرد هيچ کس معناي آزادي نگفت در وجودم رد
پايش را نجست هيچ کس آن يار دلخواهم نشد هيچ کس دمساز و همراهم نشد هيچ کس
جز من چنين مجنون نبود در کلاس عاشقي دلخون نبود.
+
نوشته جديد شنبه سی ام آذر 1387ساعت 13:56 توسط .•° سامان °•.
|

گنجشک به خدا گفت: لانه کوچکي داشتم. آرامگاه خستگيم، سر پناه بي کسيم بود. طوفان تو آن را از من گرفت. کجاي دنياي تو را گرفته بودم؟ خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. تو خواب بودي باد را گفتم لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمين مار پر گشودي! چه بسيار بلاها که از تو به واسطه ي محبتم دور کردم. و تو ندانسته به دمنيم برخاستي.
+
نوشته جديد شنبه سی ام آذر 1387ساعت 13:45 توسط .•° سامان °•.
|


اگه يک کم فکر کني مي بيني زندگي ارزش زنده بودن رو نداره. اگه يک کم بيشتر فکر کني مي بيني زندگي ارزش مردن رو هم نداره. پس هميشه سعي کن قدر چيزي رو که امروز داري رو خوب بدوني. اما اگه خيلي فکر کني مي بيني مردن و زنده بودن ارزش فکر کردن رو نداره. هميشه يادت باشه چيزي که امروز داري شايد آرزوي ديروزت بوده و بزرگترين آرزوي فردات.
+
نوشته جديد شنبه سی ام آذر 1387ساعت 13:1 توسط .•° سامان °•.
|

+
نوشته جديد شنبه سی ام آذر 1387ساعت 12:48 توسط .•° سامان °•.
|

+
نوشته جديد شنبه سی ام آذر 1387ساعت 12:35 توسط .•° سامان °•.
|


+
نوشته جديد پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 15:48 توسط .•° سامان °•.
|


+
نوشته جديد پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 15:45 توسط .•° سامان °•.
|


بيا با هم دمی تنها نشينيم
چو کشتی بر لب دريا نشينيم
اگر در بين ما لطف و صفا نيست
صفای آب دريا را ببينيم
دلی دارم که نازکتر زشيشه
نشسته گرد غم بر آن هميشه
بيا ترک جفا کن ای جفا کار
وفا کن با من افسرده و زار
نشينم گوشه ای چون بی قراران
بريزم اشک حسرت همچو باران
+
نوشته جديد پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 15:1 توسط .•° سامان °•.
|


می رسم خسته، می رسم غمگين*
گرد غربت نشسته بر دوشم*
آشنايی نديده چشمانم*
آشنايی نخوانده در گوشم*
+
نوشته جديد پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 14:43 توسط .•° سامان °•.
|


بگذار که در حسرت دیدار بمیرم
در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم
دشوار بود مردن و روی تو ندیدن
بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم
بگذار که چون ناله ی مرغان شباهنگ
در وحشت و اندوه شب تار بمیرم
بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب
در بستر اشک افتم و ناچار بمیرم
می میرم از این درد که جان دگرم نیست
تا از غم عشق تو دگربار بمیرم
تا بوده ام، ای دوست، وفادار تو بودم
بگذار بدانگونه وفاداربمیرم
+
نوشته جديد چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 12:48 توسط .•° سامان °•.
|


+
نوشته جديد سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 20:19 توسط .•° سامان °•.
|

عشق
آتش هم هست
اما آتشی سرد
با وجود این باید در این آتش
سوخت،زیرا این آتش تطهیر کننده
این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند
و نا خالصی ست که می سوزد و طلای خالص باقی
می ماند.عشق شکل رنج آفرین است ،عشق خرابت می کند تا
دوباره آبادت کند دانه باید شکسته شود;وگرنه درخت چگونه می تواند
متولد شود رود باید به انتها برسد ;وگرنه چگونه میتواند به دریا
شود؟بنابراین راخت باش ودر عشق بمیر;وگرنه،چگونه
میتوانی خویشتن خویش را بیابی؟غرور در سیمای
سنگ ها خود را نشان می دهد عشق اما
تسلیم است وخود را درسیمای
گل ها پدیدار
می شود.
+
نوشته جديد سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 19:45 توسط .•° سامان °•.
|

خون و اشک * خون قرمزه رنگه عشقه ، اشک بيرنگه درد عشقه * خون وقتي مياد بيرون ميسوزه اما اشک اول ميسوزه بعد بيرون مياد * خون مال زخم جسمه ولي اشک مال زخم روحه * جاي زخم خون خوب ميشه ولي مال اشک خوب نميشه * خون هميشه مال درد و غمه ولي اشک بعضي وقتا مال خوشحاليه * جلوي خون و ميشه گرفت ولي اشک رو نه * از جاري شدن خون، کسي خجالت نميکشه اما بعضيا از اينکه اشک بريزن خجالت ميکشن

+
نوشته جديد شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 15:50 توسط .•° سامان °•.
|


+
نوشته جديد شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 15:27 توسط .•° سامان °•.
|

+
نوشته جديد شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 15:17 توسط .•° سامان °•.
|
